خدا گوید :تو ای زیباتر از خورشید زیبایم ..تو ای والاترین مهمان دنیایم ..بدان آغوش من باز است ..شروع کن یک قدم با تو ..تمام گامهای مانده اش با من ...
*****
مردی با خود زمزمه میکرد: خدایا با من حرف بزن
یک سار شروع به خواندن کرد. مرد نشنید
مرد فریاد برآورد خدایا با من حرف بزن.....
آذرخش در آسمان غرید،اما مرد اعتنایی نکرد
مرد به اطراف خود نگاه کرد و گفت: پس خدایا تو کجایی ،بگذار تو را ببینم...
ستاره ای درخشید اما مرد ندید.
مرد فریاد کشیبد: خدایا یک معجزه به من نشان بده....
کودکی متولد شد و اما مرد باز توجهی نکرد.
مرد در نهایت به تندی فریاد زد:
خدایا خودت را به من نشان بده و بگذار تو را ببینم...از تو خواهش می کنم
پروانه ای روی دست مرد نشست، او پروانه را پراند و به راهش ادامه داد....
ما خدا را گم می کنیم در حالیکه او در کنار نفسهای ما جریان دارد...