مسافرت خوبی بود، خیلی خوش گذشت، پرواز راحت و کادر پروازی مجرب که دائماً دور و برمان می چرخیدند مبادا کم و کسری داشته باشیم، همسفران صمیمی و مهربان، استقبال گرم میزبان، هتل بسیار مجلل با سرویس های گوناگون و استخر و سونای به یاد ماندنی که در پایان هر روز واقعاً دلچسب بود، دیدارهای پرثمر و موفقیت آمیز با کسانی که در حقیقت میزبانمان بودند، بازدید از کلیسای باشکوه و دیدنی مربوط به دوران طلائی مسیحیت، دیدن نقاشیها و مجسمه های داوینچی و هنرمندان دوره رنسانس و ماقبل آن، تماشای مناظر طبیعی و سحرانگیز و برخی تفریحات لذتبخش و البته سالم و شبها تماشای منظره باشکوه دریا و آمد و رفت کشتیها و آسمان پرستاره و سکوت سحرآمیز آن از پشت پنجره اتاق در طبقه بیستم هتل و از همه اینها جالب تر، برخورد اتفاقی با دوستی که سالها از دیدنش محروم مانده بودم، به کانادا مهاجرت کرده بود و برای گذراندن تعطیلات یک هفته ای آمده بود، در اتاق مجاور من هم اقامت داشت و همین باعث می شد که بدون هماهنگی قبلی از فراغت همدیگر باخبر شویم و اوقاتی را با هم به گفت و شنود و نوشیدن چای و قهوه بپردازیم.
اینها اشارتی بود به برخی از قسمتهای خوب و بیاد ماندنی این سفر خوش.
امروز مسافرت به پایان می رسد و باید مراجعت نمائیم، همراه با خاطره های فراوان از سفری بیاد ماندنی و خاطره انگیز.
اشیاء و لباسهایم را جمع کرده و اتاق را تا آنجا که لازم بود مرتب نمودم، مدارک شخصی و بلیط و پاسپورت و کارتهای اعتباری و مقادیری پول نقد که همراه داشتم را با دقت هر چه تمامتر در جای مربوط به خود در کیف دستی قرار داده و یکی دو بار هم آنها را وارسی کردم که چیزی از قلم نیفتاده باشد.
نسبت به اسناد و مدارک و به ویژه پاسپورت نهایت حساسیت و مراقبت را داشته و دارم، تجربه قبلی این را به من آموخته تا دقت و مراقبت لازم را در مسافرتها داشته باشم، چند سال پیش در یک فرودگاه بزرگ کیف دستیم که حاوی همه اسناد و مدارک و پول و کارت و چیزهای دیگر بود، به جز پاسپورت که در دستم قرار داشت، در یک غفلت لحظه ای به سرقت رفت و مصیبتی کشیدم که خاطره تلخش هنوز هم آزارم می دهد و البته درسی به من آموخت که برای جلوگیری از تکرار، در مسافرت ها درنهایت دقت و مراقبت توأم با وسواس حواسم را جمع نمایم که گرفتار دزدان بین المللی نشوم. دزدانیکه از ازدحام فرودگاه ها و غفلت لحظه ای مسافران، نهایت سوء استفاده را می برند.
به هرحال با چند مرتبه جابجائی مدارک و پاسپورت و بلیط، و دقت و اطمینان از اینکه همه چیز مرتب است و در جای خود قرار دارد، با آرامش خیال، چمدان و کیف دستی را برداشته و به طبقه همکف آمدم و منتظر ماندم تا همسفران دیگر هم برسند و عازم فرودگاه شویم.
دیدار با آدم ها از ملیتهای گوناگون در اماکنی مثل هتل و فرودگاه که معمولاً با لبخند و رد و بدل شدن کلماتی دوستانه و محبت آمیز همراه است، برای ما که عادت نداریم در کشور خودمان، خندان با دیگران برخورد نمائیم لذتبخش است.
یک نفر از همسفران زودتر ازهمه آمده بود، همیشه هم زودتر سر قرار حاضر می شد، می گفت قسمتی از اوقاتش را صرف تماشای آدم ها و دقت در رفتار و کردارشان می کند، دکترای جامعه شناسی داشت و دیدگاههایش در خصوص رفتار شناسی واقعاً شنیدنی بود، باهم خوش و بشی کردیم، دیدار اتفاقی من با یک دوست قدیمی در کشوری ثالث را که برایش گفته بودم خیلی خوشحالش کرده بود، تبریک می گفت، خوشحالی در چهره اش موج می زد، خود را در شادی دیگران شریک می دانست، شاید هم اتفاق مشابهی برای خودش افتاده بود، دوستان دیگر یکی یکی سر می رسیدند، سلام و احوالپرسی ها و خوش و بش ها تداخل امواجی به وجود آورده بود و در عین حال منظره ی دل انگیزی داشت.
در لابی مجلل، زیبا و دیدنی هتل همه چیز جلب توجه می کرد، در نقطه ی مقابل، آکواریوم های بزرگی با انواع ماهی ها و جانوران عجیب و غریب دریایی قرارداشت که برای همه جذاب و دیدنی بود. تا رسیدن و جمع شدن همه ی همسفران، چند دقیقه ای فرصت داشتیم که به اتفاق همسفر جامعه شناس و خوش سخنمان، دیدار مجددی هم با آکواریوم ها داشته باشیم، اطلاعات مندرج در کنار آکواریوم ها نشان می داد که جانوران و ماهی ها را از سراسر دنیا جمع کرده اند، برخی نیز متعلق به خلیج فارس بود که به اسم دیگری نوشته بودند و همین تحریف دوست خوش سخن جامعه شناس را بر افروخته کرد و تذکری هم به مدیر هتل داد.
وقت رفتن بود، راهنما اعلام کرد ماشین ها دم در منتظرمان هستند، ماهم به سمت در خروجی تغییر جهت دادیم و سرمست و خوشحال از پایان خوش مسافرت، که ناگهان متوجه شدم کیف دستی ام نیست! با دست پاچگی به این طرف و آن طرف و جستجو در زیر دست و پای آدم ها و بین صندلی ها و مبلمان هتل و سراغ گرفتن از هر کسی که در آن لحظات طبیعتاً مشغول خودش بود و حتی جوابی هم نمی توانست بدهد، حال مرغ پر کنده ای را داشتم که بی فایده به هر جا سر می کشید و از دیگرانی که فرصتی برای ماندن و همراهی نداشتند استمداد می کردم، کارکنان هتل هم تنها کمکی که می توانستند بمن بکنند این بود که بگویند sorry متأسفم، گویی تکرار اتفاقات آنها را بیخیال کرده بود، همسفران با شتاب به سمت درب خروجی در حرکت بودند، از کسی هم کاری بر نمیآمد برایم انجام دهد، لحظه ای فکر کردم یکی از بدترین حوادث عمرم اتفاق افتاده، یادم آمد که در اتفاق قبلی حداقل پاسپورتم در دستم بود و به سرقت نرفت، اما این بار آن را هم به همراه سایر مدارک در کیفم گذاشته بودم.
ناامیدانه و دوان دوان سری هم به اتاق زدم که البته بی فایده بود. مستأصل و آشفته و بی اختیار روی کاناپه ای که در گوشه ای از سالن هتل بود افتادم، در پایان سفری خوش و خاطره انگیز، خودم را در یک تاریکی مطلق حس می کردم، من ماندم و یک دنیا نگرانی و اندوه از تکرار حادثه قبلی و حتی بدتر، چرا که امکان مراجعت به وطن را هم نداشتم.
لحظه ای همه رنج و مرارتی که دفعه ی قبل متحمل شده بودم به ذهنم خطور کرد، تهیه بلیط برگشت، المثنای شناسنامه، گواهینامه رانندگی، کارت اتومبیل، و کارتهای متعدد متعلق به سازمانهای مختلف، دسته چکهای بانکی و البته گم شدن پول که این آخری نسبت به بقیه چندان مهم نبود، اما مصیبت مضاعف اینکه پاسپورتم را هم از دست داده بودم.
با افکار متلاطم مقادیری هم ناسزا نثار خود کردم که با وجود تجربه ی قبلی این یکی را چگونه می توانم توجیه کنم؟ چه رسد به اینکه جبران نمایم، آخر هنوز از تلخی حادثه ی قبل رها نشده بودم که این بد بختی گریبانگیرم شد، چه می شد آن همه خوشی و خاطره های دل انگیز چند ساعت دیگر دوام می آورد و با این تلخی به پایان نمی رسید.
گیج شده بودم، روی کاناپه افتاده و اصلاً نمی توانستم بر اعصابم مسلط شوم که ببینم باید چکارکنم، یکی از همراهان مرتب صدایم می کرد که سریعاً خودم را به ماشین برسانم تا ببینـیم در فرودگاه چه می شود کرد، آخرین اتومبیل هم آماده حرکت می شد، آنچنان ضعف و سستی و کرختی دست داده بود که اصلاً قادر به جابجا شدن نبودم، تلاش می کردم از روی کاناپه بلند شوم و نمی شد، گوئی دوخته شده بودم و تلاش و تقلا هم بی اثر بود، عرق تمام بدنم را احاطه کرده و نمی توانستم کاری انجام دهم و در خلال همین تلاش و تقلا بود که ناگهان از خواب بیدار شدم ........
چند لحظه ای به خواب آلودگی گذشت، باور نداشتم که خواب دیده ام، کمی خود را جمع جور نموده و به اطرافم نگاه کردم و تازه متوجه شدم که همه ماجرا خواب بوده است!
خوشی و خوشحالی زائدالوصفی دست داد که قطعاً با خوش ترین خوشی های دوران عمرم قابل قیاس نیست.