تاسف

خبری که این چند روز همه رو نگران و ناراحت کرده زلزله هایی بود که شمال غرب کشورمونو لرزوند ... 

اما از حمایت هایی که شد چقدر خبر داریم ؟؟؟

از یه طرف هم هر روز از اخبار ورزشی از قرار داد های میلیاردی فوتبالیستای ... با خبر میشدیم ...

ولی از طرف دیگه ازشون انتظار میرفت که کمکی هم بکنن ولی چیزی که حالا داریم میبینیم اینکه علی دایی و کریم باقری رفتن که البته زادگاهشون هم اونجا بود ... ولی ببینید مرد بودن بقیه ورزشکارارو :

احسان حدادی که به محض اینکه از لندن برگشت بلافاصله به آذربایجان رفت و جوایزشو اهدا کرد و حتی مدالشو به بچه های سرطانی اهدا کرد ... 

حمید سوریان که مدال ظلای المپیک گرفت جایزه ای که از فدراسیون گرفت تقدیم مردم آذربایجان کرد ... 

امروز هم محمد بنا و کل تیم ملی کشتی فرنگی به آذربایجان سفر کردند ... 

اما متاسفانه اخبار با افتخار میگه که کریم باقری میخاد بره سر تمرین استقلال و پرسپولیس تا کمک هاشونو البته اگه بدن جمع کنه ... 

و اینو هم دوست دارم بگم اینجور که همه جا و همه ی خبرگزاری ها گفتن قرارداد جواد نکونام :4میلیارد 

قرارداد قلعه نویی :2 میلیارد ... قرارداد کریم انصاری فر :1.5 میلیارد که همهی اینها فقط واسه 9 ماهه ... 

اما قرارداد محمد بنا سرمربی تیم ملی کشتی واسه یک سال کامل فقط 15میلیون تومن بود با این حال خودش شخصا داره به آذربایجانیها کمک میکنه ... 


قضاوت با خودتون .... 

اما به قول مرد فوتبال از نظر من علی دایی : پاییز و زمستون سرد آذربایجان خیلی زود میرسه ... به فکر باشیم ... 

اما نظر خودم : کاش فطریه های امسالمون برسه به دست هموطن های مصیبت دیدمون ... میشه ؟

کاش

کاش یه خبری توی رواقمون میشد ... 

دلم تنگ شده واسه رواق قبل .... 


کوچه

بي تو، مهتاب‌شبي، باز از آن كوچه گذشتم،

همه تن چشم شدم، خيره به دنبال تو گشتم،

شوق ديدار تو لبريز شد از جام وجودم،

شدم آن عاشق ديوانه كه بودم.

 

در نهانخانة جانم، گل ياد تو، درخشيد

باغ صد خاطره خنديد،

عطر صد خاطره پيچيد:

 

يادم آمد كه شبي باهم از آن كوچه گذشتيم

پر گشوديم و در آن خلوت دل‌خواسته گشتيم

ساعتي بر لب آن جوي نشستيم.

 

تو، همه راز جهان ريخته در چشم سياهت.

من همه، محو تماشاي نگاهت.

 

آسمان صاف و شب آرام

بخت خندان و زمان رام

خوشة ماه فروريخته در آب

شاخه‌ها  دست برآورده به مهتاب

شب و صحرا و گل و سنگ

همه دل داده به آواز شباهنگ

 

يادم آيد، تو به من گفتي:

-        ” از اين عشق حذر كن!

لحظه‌اي چند بر اين آب نظر كن،

آب، آيينة عشق گذران است،

تو كه امروز نگاهت به نگاهي نگران است،

باش فردا، كه دلت با دگران است!

تا فراموش كني، چندي از اين شهر سفر كن!

 

با تو گفتم:‌” حذر از عشق!؟ - ندانم

سفر از پيش تو؟ هرگز نتوانم،

نتوانم!

 

روز اول، كه دل من به تمناي تو پر زد،

چون كبوتر، لب بام تو نشستم

تو به من سنگ زدي، من نه رميدم، نه گسستم ...“

 

باز گفتم كه : ” تو صيادي و من آهوي دشتم

تا به دام تو درافتم همه جا گشتم و گشتم

حذر از عشق ندانم، نتوانم! “

 

اشكي از شاخه فرو ريخت

مرغ شب، نالة تلخي زد و بگريخت ...

 

اشك در چشم تو لرزيد،

ماه بر عشق تو خنديد!

 

يادم آيد كه : دگر از تو جوابي نشنيدم

پاي در دامن اندوه كشيدم.

نگسستم، نرميدم.

 

رفت در ظلمت غم، آن شب و شب‌هاي دگر هم،

نه گرفتي دگر از عاشق آزرده خبر هم،

نه كني ديگر از آن كوچه گذر هم ...

 

بي تو، اما، به چه حالي من از آن كوچه گذشتم!

 

افزایش اشتها

با سلام...

به علت این که مطلب قبلی به درد هیچ کس در رواق نمیخورد مطلب زیر را بخوانید :

برای افزایش اشتها چه باید كرد؟

فردی كه دچار كمبود یا فقدان اشتهاست، خیلی كمتر از حالت معمول غذا می خورد. كمی ِ اشتها معمولاً به دلیل هضم كم مواد غذایی است. با جویدن طولانی غذا و نوشیدن مایعات سرد این حالت بدتر می شود. گاهی اوقات هم به دلیل عوامل روحی است.
عمل هضم به دلیل نفخ و گاز معده، كاهش حس چشایی و تنفس بد كاهش می یابد كه معمولاً باعث كمبود انرژی مورد نیاز بدن می شود.
كاهش اشتها باعث كاهش وزن می شود. پس یكی از راه های افزایش وزن درافراد لاغر ، افزایش اشتهای آنهاست.
كاهش اشتها می تواند به دلیل عوامل زیر باشد :
- اشكال در بلع مواد غذایی
- استفراغ و تهوع
- تغییر یا كاهش حس چشایی
- احساس سیری
- رشد تومور
- افسردگی 
- درد
در بیشتر موارد، كاهش اشتها مشكل ثانویه است یعنی اختلال در سلامتی بدن، باعث كاهش اشتها می شود.
برای افزایش اشتها چه كاری باید انجام داد؟
- سعی كنید هرروز 3 وعده غذایی كامل و 3 میان وعده داشته باشید.
- بین وعده های اصلی غذایی، چیزی نخورید.
- برای افزایش هضم غذا و اشتها، می توانید یك وعده را مصرف نكنید تا برای خوردن وعده بعدی، اشتهای بیشتری داشته باشید.
- سعی كنید وعده های غذایی خود را در اوقات معینی مصرف كنید؛ یعنی برنامه غذایی مشخص و سر ساعت داشته باشید. مثلاً صبحانه را در ساعت 7 صبح ، ناهار در ساعت 12 و شام در ساعت 7 شب. همچنین اگر اشتهای شما برای صرف وعده اصلی كاهش نمی یابد ، می توانید دو میان وعده ، یكی در ساعت 10 صبح و یكی در ساعت 4 بعد از ظهر و نیز قبل از خواب میل كنید.
- تا جایی كه می توانید، غذا بخورید. با اشتهای زیاد غذا بخورید، زیرا تفكر شما در هضم و جذب غذا بسیار مؤثر است.
- به غذا به عنوان بخشی از درمان بیماری خود نگاه كنید؛ یعنی نگوئید میل ندارم. فكر كنید دارو مصرف می كنید.
- حتماً صبحانه بخورید.
- غذاهای خوشمزه را با فاصله زمانی كم و هر بار به مقدار كم مصرف كنید.
- غذاهای پر كالری مصرف كنید كه به راحتی خورده می شوند؛ مثل انواع دسر، ژله ، بستنی ، ماست و شیر پرچرب، شیرموز و شیركاكائو .
- غذا را سرد یا با دمای معمولی بخورید تا طعم و بوی آن را كاهش دهد.
- كاری كنید اوقات صرف غذا دلپذیر و خوشایند باشد.
- در منزل همراه با اعضای خانواده و در خارج از منزل با دوستان خود غذا بخورید.
- بعد از تمام شدن غذا، آب و سایر نوشیدنی ها را بنوشید، زیرا نوشیدن مایعات در موقع صرف غذا باعث می شود خیلی زود احساس سیری كنید.
- قبل از صرف غذا، یك ساعت ورزش كنید ، ولی سنگین نباشد.
كارهایی را كه نباید انجام دهید :
- خودتان را مجبور به خوردن نكنید.
- كاری نكنید كه این كم اشتهایی، روابط شما را با سایر خانواده اتان تحت تاثیر قرار دهد.
اشتها آورها :
اگر هنوز هم دچار بی اشتهایی بودید، می توانید از مواد زیر برای افزایش اشتها استفاده كنید :
- مقداری زنجبیل تازه را ریز ریز كنید. مقداری آب لیمو ترش و نمك به آن اضافه كنید و آن را بجوید.
- مقدار هل و دارچین و برگ بوی خشك را له كنید و به مقدار مساوی با هم مخلوط كنید. یك قاشق مرباخوری از این مخلوط را بخورید.
- پودر فلفل سیاه، پودر زنجبیل خشك و شكر را با عسل مخلوط كنید و به صورت گلوله در آورید. برای مدتی این مخلوط را در دهان نگه دارید كه بی اشتهایی شما را تسكین خواهد داد.
- انار بخورید كه می توانید نمك و فلفل سیاه هم به آن اضافه كنید.
- مقداری نمك و پودر زیره سبز را روی آناناس بریزید و آن را بخورید.

باید خطر کنیم !!!


خندیدن: این خطر وجود دارد که دیوانه به نظر برسیم... .

گریه کردن:این خطر وجود دارد که احساساتی جلوه کنیم.. .

در طلب جستجوی دیگران بودن:با این کار خود را درگیر میکنیم.. .

آشکار کردن احساسات:این خطر وجود دارد که باطن حقیقی خود را نمایان سازیم... .

مطرح کردن ایده ها و رویاهایمان در مقابل جمع : این خطر وجود دارد که آن هارا از دست بدهیم... .

دوست داشتن : این خطر وجود دارد که در مقابل دوستمان نداشته باشند... .

امیدوار بودن : این خطر وجود دارد که نا امید شویم... .

تلاش کردن : این خطر وجود دارد که شکشت بخوریم... با همه ی این ها باید خطر کنیم... چون خطر نکردن خطرناک تر است... .

کسی که خطر نمی کند هیچ کاری انجام نمی دهد،هیچ نیز نیست...

او می تواند از درد و رنج و ناراحتی به دور بماند ولی نمی تواند معنای واقعی احساسات ، آغاز دوباره تعالی و عشق و زندگی را درک کند...

ثبات و اطمینان هایش او را در زنجیر کشیده اند....او یک برده است...او آزادی را کنار گذاشته است...فقط کسی آزاد است که ریسک کند و خود را به خطر بیندازد...

معما

در یک زندان دو درب روبه روی هم قرار دارد،که یکی از این درها رو به آزادی و دیگری رو به مرگ است...جلوی هر در ،یک نگهبان قرار داده شده که یکی از این دو تن دروغگو و دیگری راستگو میباشد...

حال زندانی می تواند فقط با طرح یک سوال از یکی از این دو نگهبان بفهمد کدام در رو به آزادی و کدام رو به مرگ است....

این سوال چیست؟(زندانی نمیداند کدام یک دروغگو و کدام یک راست گوست)

معما

آقا و خانمی در کنار هم هستند...فردی از آقا میپرسد نسبت شما با خانم چیست؟

آقا در جواب می گوید:مادر شوهر این خانم با مادر زن من مادر و دخترهستند؟

نسبت را پیدا کنید....

تقويم تاريخ

20سال پيش در تاريخ ۲۹/۱۰/۱۳۶۸ در شبي زمستاني و سرد ساعت 10شب درشهری پشت کوههای زاگرس،بام ایران چشم به جهان گشود...

چند روز بعداو را امين ناميدند....خاله اولين نفری بود كه از شهرضا جهت دیدار و عیادت به بروجن آمد.

او پانزدهمين نوه ي خانواده ی مادری،هشتمين نوه ي خانواده ی پدری و اولین فرزندخانواده است....پدر وي در آن زمان تحصيلات دانشگاهي خود را ميگذراند و به همين دليل مجبور شد فرداي آن روز مبارک جهت امتحانات پايان ترم به تهران عزيمت كند.

امین تحصيلات ابتدايي،راهنمايي و دبيرستان خود را در يونان كوچك به پايان رسانيد و هم اكنون در دانشگاه صنعتي شاهرود در رشته ي مهندسي مكانيك تحصيلات عاليه خود را طي ميكند....

خصوصيات:وي فردي بسيار مرتب و منظم و با حوصله است  و از ريخت و پاش و بي نظمي به شدت متنفر است و بيشتر وقت خود را در خانه به مرتب كردن اتاق اينجانب مشغول است...

و هم اكنون ايشان به داشتن برادري چون من افتخار مي كند!

امين جان تولدت مبارك

زمستان است...

هوا بس ناجوانمردانه سرد است...

سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت، 
سرها در گریبان است .
کسی سر بر نیارد کرد پاسخ گفتن و دیدار یاران را .
نگه جز پیش پا را دید ، نتواند ، 
که ره تاریک و لغزان است .
وگر دست محبت سوی کس یاری،
به اکراه آورد دست از بغل بیرون ،
که سرما سخت سوزان است .
نفس کز گرمگاه سینه می آید برون، ابری شود تاریک .
چو دیوار ایستد در پیش چشمانت .
نفس کاینست ، پس دیگر چه داری چشم ز چشم دوستان دور یا نردیک؟
مسیحای جوانمرد من! ای ترسای پیر پیرهن چرکین!
هوا بس ناجوانمردانه سردست ... آی ...
دمت گرم و سرت خوش باد !
سلامم را تو پاسخ گوی ، در بگشای !
منم من ، میهمان هر شبت ، لولی‌وَش مغموم .
منم من ، سنگ تیپا خورده رنجور
منم ، دشنام پست آفرینش ، نغمه ناجور
نه از رومم، نه از زنگم ، همان بی رنگ بی رنگم .
بیا بگشای در ، بگشای، دلتنگم.
حریفا ! میزبانا! میهمان سال و ماهت پشت در چون موج می لرزد. 
تگرگی نیست ، مرگی نیست .
صدائی گر شنیدی صحبت سرما و دندان است .
من امشب آمدستم وام بگذارم.
حسابت را کنار جام بگذارم .
چه می گوئی که بیگه شد ، سحر شد ، بامداد آمد ؟
فریبت می دهد بر آسمان این سرخی بعد از سحرگه نیست .
حریفا ! گوش سرما برده است این ، یادگار سیلی سرد زمستان است .
و قندیل سپهر تنگ میدان . مرده یا زنده ،
به تابوت ستبر ظلمت نه توی مرگ اندود ، پنهان است .
حریفا! رو چراغ باده را بفروز شب با روز یکسان است...
سلامت را نمیخواهند پاسخ گفت.
هوا دلگیر ، درها بسته ، سرها در گریبان ، دستها پنهان ، نفسها ابر ، 
دلها خسته و غمگین ،
درختان اسکلتهای بلور آجین ،
زمین دلمرده ، سقف آسمان کوتاه ،
غبار آلوده ، مهر و ماه ،
زمستان است ...

شکست!

گفتند:شکست یعنی تو آدم در هم شکسته ای هستی...

گفت:نه،شکست یعنی من هنوز موفق نشده ام....

گفتند:شکست یعنی تو هیچ کاری نکرده ای...

گفت:نه شکست یعنی من هنوز چیزی یاد نگرفته ام...

گفتند :شکست یعنی تو یک آدم احمق هستی.

گفت:نه،شکست یعنی من به اندازه ی کافی جرات و جسارت نداشته ام...

گفتند:شکست یعنی تو دیگر به آن نمیرسی.

گفت:نه،شکست یعنی من باید راهی دیگر به سوی هدفم انتخاب کنم...

گفتند :شکست یعنی تو حقیر و نادان هستی.

گفت:نه،شکست یعنی من هنوز کامل نیستم...

گفتند :شکست یعنی تو زندگی ات را تلف کرده ای...

گفت:نه،شکست یعنی من بهانه ای برای شروع کردن دارم...

گفتند:شکست:یعنی تو دیگر باید تسلیم شوی.

گفت:نه،شکست یعنی من باید بیشتر تلاش کنم...

یک اگر با یک برابر بود

معلم پای تخته داد ميزد
صورتش از خشم گلگون بود
و دستانش به زير پوششی از گرد پنهان بود
ولی آخر کلاسيها
لواشک بين خود تقسيم می کردند
وآن يکی در گوشه‌ای ديگر «جوانان» را ورق می زد
برای اينکه بيخود های‌و هو می کرد و با آن شور بی‌پايان
تساويهای جبری را نشان می‌داد
با خطی ناخوانا بروی تخته‌ای کز ظلمتی تاريک
غمگين بود
تساوی را چنين بنوشت : يک با يک برابر است
از ميان جمع شاگردان يکی‌برخاست
هميشه
يک نفر بايد بپاخيزد...

به آرامی سخن سر داد:

تساوی اشتباهی فاحش و محض است
نگاه بچه‌ها ناگه به يک سو خيره گشت و
معلم مات بر جا ماند
و او پرسيد : اگر يک فرد انسان ، واحد يک بود
آيا يک با يک برابر بود؟
سکوت مدهشی بود و سوالی سخت
معلم خشمگين فرياد زد آری برابر بود
و او با پوزخندی گفت:
اگر يک فرد انسان واحد يک بود
آنکه زور و زر به دامن داشت بالا بود و آنکه
قلبی پاک و دستی فاقد زر داشت پايين بود؟
اگر يک فرد انسان واحد يک بود
آنکه صورت نقره گون ، چون قرص مه می‌داشت بالا بود
وآن سيه چرده که می ناليد پايين بود؟
اگر يک فرد انسان واحد يک بود
اين تساوی زير و رو می شد
حال می‌پرسم يک اگر با يک برابر بود
نان و مال مفتخواران از کجا آماده می‌گرديد؟
يا چه‌کس ديوار چين‌ها را بنا می‌کرد؟
يک اگر با يک برابر بود
پس که پشتش زير بار فقر خم می‌گشت؟
يا که زير ضربه شلاق له می‌گشت؟
یک اگر با يک برابر بود
پس چه‌کس آزادگان را در قفس می‌کرد؟

معلم ناله‌آسا گفت:
بچه‌ها در جزوه‌های خويش بنويسيد:
یک با یک برابر نیست.....
                                                                                      خسرو گلسرخی

 


 

بر لب جوی نشین وگذر عمر ببین

افسوس که جوانی المثنی ندارد....

جوانی کجایی که یادت بخیر.......................

فعل مجهول

فعل مجهول
بچه ها –صبحتان به خیر سلام
درس امروز،فعل مجهول است
فعل مجهول چیست ؟می دانید؟
نسبت فعل ما به مفعول است.....
در دهانم زبان چو آویزی
در تهیگاه زنگ ،میلغزید
صوت ناسازم آنچنان که مگر
شیشه بر روی سنگ می لغزید
ساعتی داد آن سخن دادم
حق گفتار را ادا کردم
تا ز اعجاز خود شدم آگاه
ژاله را زان میان صدا کردم
ژاله از درس چه فهمیدی ؟
پاسخ من سکوت بود و سکوت.......
" د جوابم بده !کجا بودی ؟
رفته بودی به عالم هپروت ؟........."
خنده ی دختران و غرش من
ریخت بر فرق ژاله ،چون باران
لیک او بود غرق حیرت خویش
غافل از اوستاد و یاران
خشمگین و انتقام جو گفتم :
بچه ها گوش ژاله سنگین است !
دختری طعنه زد که نه خانم!
درس در گوش ژاله یاسین است
باز هم خنده ها و همهمه ها
تند و پیگیر میرسید به گوش
زیر آتشفشان دیده من
ژاله ارام بود و سرد و خموش
رفته تا عمق چشم حیرانم،
آن  دومیخ نگاه خیره ی او
موج زن ،در دو چشم بیگنهش
رازی از روزگار تیره ی او
آنچه در آن نگاه میخواندم
قصه ی غصه بود و حرمان بود
ناله ای کرد و در سخن آمد
با صدایی که سخت لرزان بود:
فعل مجهول،فعل آن پدری است
که دلم را زدرد ،پر خون کرد
خواهرم را به مشت و سیلی  کوفت
مادرم را ز خانه بیرون کرد
شب دوش از گرسنگی تا صبح
خواهر شیر خوار من نالید
سوخت در تاب  تب برادر من
تا سحر در کنار من نالید
در غم آن دو تن ،دو دیده ی من
آن یکی اشک بود و آن خون بود
مادرم را دگر نمیدانم
که کجا رفت و حال او چون بود
گفت و  نالید و آنچه باقی ماند
هق هق گریه بود ناله ی او
شسته میشد به قطره ها ی سرشک
چهره ی همچو برگ لاله ی او
ناله ی من به نا له اش آمیخت
که غلط بود  آنچه من گفتم :
درس امروز ،قصه ی غم تو ست .
تو بگو با من چرا سخن گفتم
فعل مجهول فعل آن پدری است
که تو را  بی گناه میسوزد
آن حریق هوس بود که در او
مادری بی پناه  می سوزد.

 سیمین بهبهانی

این یک شایعه...

بعضی وقتها با یه وبگردی ساده چقدر حقایق روشن میشه!

البته بازم بود ولی دیگه دیدم خیلی طولانی میشه!

برای دیدن این مطلب بر روی ادامه مطلب کلبک نمایید.

ادامه نوشته

معما

سلام

در یک اتاق بسته 3 عدد لامپ وجود دارد و در بیرون اتاق 3 کلید برای روشن و خاموش کردن این لامپ ها قرار دارد.

حالا چطوری میشه که با یک بار رفتن به داخل اتاق بفهمیم کدوم کلید مال کدوم لامپه؟

لطفا همه جواب بدن.

بزرگترا

سلام

بالاخره دستم به قلم رفت و تونستم بنویسم و امیدوارم بتونم با کمک بزرگترا رواق را هر روز گسترده تر از دیروزش کنیم.

خیلی نامردی میشه اگه ما توی این محیط گرم و صمیمی از بزرگترامون که هر چی داریم از اونا داریم یادی نکنیم و به فکر خودمون باشیم.ما به دعای پدر بزرگ و مادر بزرگ بیشتر از هر چیزی نیاز داریم که هیچ شکی توش نیست.

متاسفانه پدر بزرگ(سرور همه ی ما)در بستر بیماری خوابیده و حال خوشی نداره و الان این وظیفه ی ما فرزندان باباجون(پسر ـ دختر ـ داماد ـ عروس ـ نوه ـ نتیجه) است که دعاشون کنیم و کنارشون باشیم.اونا از بودن ما کنارشون لذت می برند.

دعاشون کنیم تا دعامون کنند.

هرچه دارد این جماعت                                                    از دعای مادر است 

البته لازم به ذکر است که دعای پدر هم دست کمی از دعای مادر نداره.(حواسمون باشه)

ورود متین

به همه ی رواقی ها سلام
از همه ممنونم که منو قابل دونستن که در رواق زیبا نویسنده باشم،از دایی علی تشکر می کنم که چنین محیطی رو برای ارتباط بیشتر فراهم کرد و از حسین جون که زحمت ایجاد کردنشو کشید سپاسگزارم.
خبر ویژه ی امروز : بالاخره محمد محمودی (مدیر مالی رواق) از رفتن به سربازی معاف شد .
امیدوارم که بتونم وظیفه ام رو به نحو احسن انجام بدم.