به یاد داشته باش

به یاد داشته باش من نباید چیزی باشم که تو میخواهی، من را خودم از خودم ساخته ام.

منی که من از خود ساخته ام آمال من است.

تویی که تو از من میسازی آرزوهایت و یا کمبود هایت هستند.

لیاقت انسان ها کیفیت زندگی را تعیین میکند، نه آرزوهایشان.

و من متعهد نیستم که چیزی باشم که تو میخواهی.

و تو هم میتوانی انتخاب کنی که من را میخواهی یا نه.

ولی نمیتوانی انتخاب کنی که از من چه میخواهی.

میتوانی دوستم داشته باشی ، همین گونه که هستم و من هم.

میتوانی از من متنفر باشی بی هیچ دلیلی و من هم.

چرا که ما هر دو انسانیم.

این جهان مملو از انسانهاست ، پس این جهان میتواند هر لحظه مالک احساسی جدید باشد.

تو نمیتوانی برایم به قضاوت بنشینی و حکمی صادر کنی و من هم.

قضاوت و صدور حکم بر عهده ی نیروی ماورایی خداوندگار است.

دوستام مرا همین گونه پیدا میکنند و می ستایند.

حسودان از من متنفرند ، ولی باز می ستایند.

دشمنانم کمر به نابودی ام بسته اند و همچنان می ستایندم.

چرا که من اگر قابل ستایش نباشم نه دوستی خواهم داشت ، نه حسودی و نه دشمنی و حتی رقیبی.

من قابل ستایشم و تو هم.

یادت باشد اگر چشمت به این دست نوشته افتاد به خاطر بیاوری که آنهایی که هر روز میبینی و مراوده میکنی همه انسان هستند و دارای خصوصیات یک انسان ، با نقابی متفاوت ، اما همگی جایز الخطا.

نامت را انسانی باهوش بگذار اگر انسان ها را از پشت نقاب های متفاوتشان شناختی و یادت باشد که اینها رموز بهتر زیستن هستند.

مهاتما گاندی

شاد باشید 

 

طوفان واژه ها

با اشک هاش، دفتر خود را نمور کرد

ذهنش ز روضه های مجسّم ، عبور کرد

در خود تمام مرثیه ها را مرور کرد

شاعر بساط سینه زدن را که جور کرد

 

احساس کرد، از همه عالم جدا شدست

در بیت هاش، مجلس ماتم به پا شدست

 ***

در اوج روضه، خوب دلش را که غم گرفت

وقتی که میز و دفتر و خودکار، دم گرفت

وقتش رسیده بود، به دستش قلم گرفت

مثل همیشه، رخصتی از محتشم گرفت

 

باز این چه شورش است که در جان واژه هاست

شاعر شکست خورده طوفان واژه هاست

 ***

می رفت سمت روضه ی یک شاه کم سپاه

آیینه ای ز فرط عطش می کشید آه

انبوه ابر نیزه و شمشیر بود و ماه...

شاعر رسیده بود به گودال قتله گاه

 

فریاد زد که چشم مرا پر ستاره کن!

"مادر بیا به حال حسینت نظاره کن"

 ***

بی اختیار شد، قلمش را رها گذاشت

دستی ز غیب، قافیه را « کربلا » گذاشت

یک بیت بعد، واژه « لب تشنه » را گذاشت

تن را جدا گذاشت و سر را جدا گذاشت

 

حس کرد، پا به پاش، جهان گریه می کند

دارد غروب "فرشچیان" گریه می کند

 ***

با این زبان چگونه بگویم چه ها کشید

بر روی خاک و خون، بدنی را رها کشید

او را چنان فنای خدا بی ریا کشید

بر پیکرش به جای کفن، بوریا کشید

 

در خون کشید قافیه ها را، حروف را

از بس که گریه کرد تمام « لهوف » را

 ***

اما در اوج روضه کم آورد و رنگ باخت

بالا گرفت کار و سپس آسمان گداخت

این بند را جدای همه، روی نیزه ساخت

خورشید سر بریده، غروبی نمی شناخت

 

بر اوج نیزه گرم طلوعی دوباره بود

او کهکشان روشن هفده ستاره بود

 ***

خون جای واژه، بر لبش آورد و بعد از آن...

پیشانی اش پر از عرق سرد و بعد از آن...

خود را میان معرکه حس کرد و بعد از آن...

شاعر برید و تاب نیاورد و بعد از آن...

 

در خلسه ای عمیق، خودش بود و هیچ کس

شاعر کنار دفترش افتاد از نفس...


حمیدرضا برقعی

ادامه نوشته

خدایش بیامرزد (سالگرد مرحوم حاج سیف اله امین جعفری)


ای دوست گلی به یاد ما بفرست

گر گل نبود دانه خاری بفرست

از بهر خدا، نه از برای دل ما

این نامه که می رسد جوابش بفرست

سیف اله امین جعفری